زندگی تلخ مردی که با عشق خیابانی ازدواج کرد و بعدا عاشق دوست همسرش شد

[ad_1]

خراسان از قول مرد ۴۰ ساله ای که به کلانتری شهر مشهد مراجعه کرده است،نوشت:

از خدمت سربازی که آمدم روزی نگاه های جذاب دختری زیبا مرا میخکوب کرد. آن دختر پرشور که جذابیت های ویژه ای داشت در همسایگی ما زندگی می کرد. در یک نگاه عاشق «شیما» شده بودم و ساعت های زیادی را در کوچه قدم می زدم تا یک بار دیگر از نگاهش سیراب شوم.

او در حالی که بیان می کرد باورم نمی شود آن نگاه های عاشقانه به چنین نفرتی تبدیل شود، گفت تصمیم به ازدواج گرفتم و موضوع را با خانواده ام مطرح کردم اما مخالفت شدید آن ها، آب سردی بود که به رویم ریخته شد. خانواده ام راضی به این ازدواج نمی شدند. من که همه راه ها را بسته می دیدم با یک تصمیم دیوانه وار و احمقانه خودم را از پشت بام یک ساختمان نیمه کاره پایین انداختم و دست به خودکشی زدم ولی تنها دست و پایم شکست و از این حادثه جان سالم به در بردم.

هیچ کس باور نمی کرد آن جوان آرام و سر به زیر این گونه جانش را به خاطر عشق یک دختر فنا کند. بدین ترتیب پدر و مادرم به ازدواج ما رضایت دادند اما هیچ حمایتی از زندگی نوپای من نکردند. بیکار بودم و پولی هم نداشتم.

به پیشنهاد همسرم مقداری از جهیزیه اش را فروختیم و کارگاه تولیدی کوچکی راه انداختیم. خیلی زود شانس به من رو کرد و کارم رونق گرفت به طوری که در مدت کوتاهی از وضعیت مالی خوبی برخوردار شدم. در همین حال خواسته های همسرم نیز رنگ و بوی دیگری گرفت. میهمانی های شبانه، خریدها و بریز و بپاش هایش شدت گرفته بود. حتی پول های زیادی را صرف جراحی های زیبایی اش می کرد اما بدتر از همه این ماجراها بدبینی شیما نسبت به من بود. چرا که من قبل از ازدواج با او، با دختران دیگری نیز رابطه داشتم و شیما با اطلاع از این موضوع احساس می کرد به او خیانت می کنم.

در همین اوضاع و احوال به یکی از دوستان شیما که با ما رفت و آمد داشت پیشنهاد دوستی دادم چرا که احساس می کردم به او علاقه مند شده ام. آن دختر نه تنها بسیار ناراحت شد بلکه موضوع را با همسرم در میان گذاشت از آن روز به بعد زندگی ما به جهنم تبدیل شد، به طوری که در حین دعوا و کتک کاری بسیاری از لوازم منزل را می شکستم. چند روز قبل هم دختر ۱۶ ساله ام هنگامی که ما مشغول دعوا و کتک کاری بودیم دست به خودکشی زد و رگ دستش را برید.

[ad_2]

لینک منبع

عشوه گری های همسر یک مرد اعدامی زندگی ام را نابود کرد

[ad_1]

روزی که عاشق عشوه گری های آن مار خوش خط و خال شدم هیچ گاه تصور نمی کردم که با این کار، همه زندگی ام را به نابودی می کشانم. آن روزها آن قدر دلباخته بودم که هیچ کس جز «المیرا» را نمی دیدم. حتی با وقاحت مقابل همسری که سال ها با فراز و نشیب های زندگی من ساخته بود، ایستادم و فریاد زدم «طلاقت می دهم!» اما روزی به خود آمدم که حادثه اسیدپاشی همه چیزم را از من گرفته بود…

مرد جوان که چندین بار پس از اجرای نقشه های شوم همسر دومش، از مرگ نجات یافته و این بار همسر اولش قربانی اسیدپاشی شده است در حالی که از یک عشق پوشالی به شدت ابراز ندامت می کرد، در تشریح ماجرای زندگی اش گفت:

سال ۱۳۸۰ با دختری صبور و همراه ازدواج کردم. اگرچه گاهی همانند زوج های دیگر مشکلات و اختلاف نظرهایی در زندگی مشترک ما وجود داشت اما همواره احساس خوشبختی می کردم. آن روزها همه وقت و انرژی ام را صرف رشد و پیشرفت کرده بودم به طوری که اوضاع مالی ام هر روز بهتر از دیروز می شد.

دیگر همه چیز داشتم. از باغ و ویلا گرفته، تا خودروی خارجی گران قیمت و از همه مهم تر آبرو و اعتباری که در بازار به دست آورده بودم. اما ۱۰ سال قبل وقتی نگاهم به نگاه زن جوانی گره خورد که همراه دوستانش برای گردش و تفریح به طرقبه آمده بودند، اولین برگ از دفتر قطور سقوط در منجلاب بدبختی برایم ورق خورد.

آن شب به دور از چشمان خانواده ام کارت نمایشگاهم را به او دادم و این گونه ارتباط ما با پیامک و تماس های تلفنی شروع شد. تا این که روزی مرا برای قلیان کشی به منزلش دعوت کرد.

«المیرا» مدعی بود همسرش به اتهام حمل مواد مخدر زیر حکم اعدام است اما نگفت که قبل از او نیز ۲ بار دیگر ازدواج کرده است. آرام آرام چنان اسیر دلبری ها و عشوه گری های او شده بودم که دیگر جز او کسی را در زندگی ام نمی دیدم و بدون تفکر همه خواسته هایش را قبول می کردم.

از رفتارهای خیابانی و پوشش نامناسبش رنج می بردم اما جرات اعتراض نداشتم تا این که ۲ ماه بعد همسرش اعدام شد و من تصمیم به ازدواج با او گرفتم. آن لحظه همسر و فرزندم را از یاد برده بودم به طوری که رو در روی همسرم ایستادم و گفتم می خواهم طلاقت بدهم.

وقتی «المیرا» را به همسرم معرفی کردم تازه فهمیدم آن ها همدیگر را می شناسند، بدین ترتیب هر دوی آن ها حاضر شدند در کنار هم زندگی کنند. اما طولی نکشید که ورشکست شدم و همه مال و اموالم را از دست دادم. آنجا بود که هر روز گوشه ای از ارتباطات و خلافکاری های المیرا برایم آشکار می شد. ولی به خاطر پسری که از او داشتم کاری از دستم ساخته نبود.

همه فامیل از من به دلیل ازدواجم روی گردان بودند و من برای بدهکاری هایم خانه نشین شده بودم. در این میان مبلغی از فروش خودروی تصادفی «المیرا» را خرج کردم و همین بهانه ای شد تا او با کارهای زشتش مرا عذاب بدهد. دیگر بیشتر اوقات را در خانه حضور نداشت تا این که با جوان دیگری ارتباط برقرار کرد و او را نیز با عشوه گری هایش به دام انداخت و من روزی دلیل ماجراهای خطرناکی را که در زندگی ام رخ می داد فهمیدم که المیرا برای انتقام از من و با همدستی آن جوان نقشه اسیدپاشی به روی همسرم و دوستش را اجرا کرد، به طوری که چهره همسرم به طرز وحشتناکی سوخته است. اما ای کاش..

 

[ad_2]

لینک منبع